در این سری از نوشته ها به کتاب یک مشت بچه نوشته‌ی  پتی اسمیت به ترجمه سمانه یداللهی خواهیم پرداخت.

سمانه یداللهی، مترجم این مجموعه جستار ها، در این باره می‌گوید:

کتاب های پتی اسمیت فعلا در ایران فرصت انتشار پیدا نکرده اند.

 

جستار دوم

عصری از روزهای اواخر نوامبر، رابرت در حالی به خانه آمد که کمی آشفته بود.

تعدادی اثر حکاکی شده در برنتانو به حراج گذاشته شده بودند. در میانشان، نقشی بود که از لوحی اصیل متعلق به آمریکا کنده شده بود:

یک پیشگویی، که با امضای بلیک۱ علامت گذاری شده بود. رابرت نقش را از قالبش بیرون کشیده بود و آن را به زانوی شلوارش سر داده بود.

او کسی نبود که دزدی کند، سیستم عصبی برای دزدی را نداشت.

این کار را به خاطر عشق مشترکمان به بلیک انجام داده بود.

اما نزدیکی های پایان روز، شجاعتش را از دست داد.

تصور کرد در برنتانو می دانند او این کار را کرده و داخل حمام پرید، نقش را از شلوارش بیرون کشید، پاره پاره اش کرد و داخل توالت ریخت.

یک مشت بچه

زمانی که داشت برایم تعریف می کرد متوجه شدم دستانش می لرزند.

باران باریده بود و قطره های کوچک از فرهای ضخیم موهایش پایین می چکیدند.

پیراهن سفیدی تنش بود که در برابر پوستش خیس و چروک شده بود.

رابرت مانند جین جنت۲، دزد بسیار بدی بود. جنت برای دزدیدن کتاب های کمیاب پروست و توپ هایی از پارچه ی ابریشمی از یک پیراهن دوز، دستگیر و زندانی شده بود.

دزدان زیبایی شناس. در حالی که تکه های بلیک داخل فاضلاب های شهر نیویورک می چرخیدند، حس وحشت و پیروزی رابرت را تصور کردم.
به دست هایمان نگاه کردیم، دست هایی که هر کدام دست های دیگری را گرفته بودند.

این مقاله را هم بخوانید:  نقد روانکاوانه نمایشنامه ایوانف اثر آنتون چحوف (بخش اول)

نفس عمیقی کشیدیم و شریک جرم بودن خود را پذیرفتیم، نه در دزدی بلکه در نابودی یک اثر هنری.

او گفت:” حداقل دیگه اونا هیچوقت گیرش نمیارن.”
پرسیدم:” اونا کی ان؟”
جواب داد:” هر کسی به جز ما.”

رابرت از برنتانو اخراج شد.

روزهای بیکاری اش را در تغییر مداوم مکان زندگی مان گذراند. زمانی که آشپزخانه را نقاشی کرد چنان خوشحال بودم که غذای مخصوصی برای خودمان آماده کردم.

بلغور آب پز با ماهی آنچووی و کشمش درست کردم و غذای مخصوص خودم را، که سوپ کاهو بود. این خوراک لذیذ عبارت بود از آب مرغ که با برگ های کاهو تزئین شده بود.

اما کمی بعد از اخراج شدن رابرت، من هم اخراج شدم.

در گرفتن مالیات از یک مشتری چینی برای یک بودای بسیار گران قیمت شکست خورده بودم.

مشتری چینی گفته بود:” چرا باید مالیات بدم؟ من که آمریکایی نیستم.”

جوابی برای این حرفش نداشتم، بنابراین مالیاتی از او نگرفتم. قضاوتم به قیمت شغلم تمام شد، اما از ترک کردن محل کارم متاسف نبودم.

گردنبند ایرانی و ملاقات با رابرت، بهترین چیزها درباره ی محل کارم بودند و رابرت، همانطور که قول داده بود، گردنبند را به دختر دیگری نداده بود.

در شب اول باهم بودنمان در خیابان هال، رابرت گردنبند محبوب را به من داد، در حالی که گردنبند در کاغذ بنفش پیچیده شده بود و با روبان سیاه ساتن بسته بندی شده بود.

طی سال ها گردنبند میان من و رابرت رد و بدل شد. مالکیت گردنبند براساس این بود که چه کسی بیشتر به آن نیاز دارد.

این مقاله را هم بخوانید:  نما در سینما چیست؟ / انواع نما و کارکرد نمای سینمایی بخش اول

حس مشترک کدگذاریمان در بازی های کوچک بسیاری نمود پیدا کرد. مهم ترین بازی، یک روز_ دو روز نام داشت.

در واقع قرار بر این بود که یکی از ما همیشه هشیار باشد، همیشه محافظ برگزیده باشد.

اگر رابرت مواد مصرف می کرد، من باید حاضر و هشیار می ماندم. اگر من بیدار نبودم، رابرت باید بیدار می ماند.

اگر یکی از ما بیمار بود، دیگری باید سالم می ماند. این که هر دومان هرگز همزمان خوشگذران نباشیم، بسیار مهم بود.

در آغاز من مردد بودم، و رابرت همیشه با آغوش خود یا کلماتی از سر تشویق آن جا بود، کلماتی که با آن ها من را وادار می کرد نگرانی هایم را فراموش کنم و مشغول کارم شوم.

اما او این را هم می دانست که اگر از من می خواست شخص قوی داستان باشم، شکست نمی خوردم.

 

پانوشت:
۱.William Blake
۲.Jean Genet

منبع:
Just kids_ Patti Smith

 

بخش اول از  پرونده پتی اسمیت را از اینجا بخوانید

لینک کوتاه این مطلب
این مطلب را به اشتراک بگذارید
ارسال دیدگاه

ورود

برای دسترسی به داشبورد اینجا کلیک کنید.

ما را دنبال کنید

لوگو اینستاگرام    لوگو تلگرام