نقد روانکاوانه نمایشنامه ایوانف اثر آنتون چحوف (بخش اول)

در این نوشته به نقد روانکاوانه نمایشنامه ایوانف می پردازیم

ایوانف از نخستین نمایشنامه‌های آنتوان چخوف (1860 ـ 1904) به شمار می‌رود.

مقدمه

در این تحلیل دیدگاه های فروید و آندره به ازن در مورد رفتارهای متقابل به‌عنوان راهبرد توسط مؤلف به کارگرفته شده است.

جنین در رحم مادر در محیط بسیار پایدار و امن قرار دارد، جایی که هر نیاز او بدون تأخیر ارضا می‌شود. اما هنگام تولد، این ارگانیزم به محیط خصمانه‌ای انداخته می‌شود.

ناگهان، لازم است که سازگار شدن با واقعیت را آغاز کند، زیرا ممکن است درخواست‌های غریزی آن همیشه فوراً برآورده نشوند.

ناگهان دستگاه عصبی نوزاد که نارس است و آمادگی لازم را ندارد،

با انواع محرک‌های حسی بمباران می‌شود.

در نتیجه، نوزاد جنبش‌های حرکتی زیادی می‌کند و تنفس و ضربان قلبش افزایش می‌یابند.

این ضربه تولد، همراه با تنش و ترس از اینکه غرایز نهاد ارضا نخواهند شد، اولین تجربه اضطراب ماست. 

در این تحلیل ابتدا خلاصه وار اتفاقات هر پرده را مرور می کنیم و سپس به بررسی اضراب های شخصیت ها که راهگشای تحلیل روانکاوانه است می پردازیم .

گرچه ماجرای داستان به نوعی درگیر مضامینی اخلاقی  همچون «شرافتمندی و درستکاری» و یا «صداقت»، است.

اما در پیچیدگی حالت‌های عاطفی همانگونه که چخوف نشان می‌دهد، ، هر آن امکان دارد به زهد، ریا و یا خودپسندی‌ و نخوت آلوده شوند.

تحلیل روانکاوانه پرده اول

از همان ابتدا شخصیت بورکین برای رسیدن به میلش مجبور است از سوژه خود را به ابژه‌ای به رسمیت بشناسند اما ایوانف که بسیار از به هم خوردن مطالعه‌اش دلگیر است هیچ‌گاه حاضر نمی‌شود این ابژه را خریداری کند.

بورکین اما مجبور است مدام خودش (ابژه، کالا) را بیشتر بپیراید.

اما کاملاً مشهود است که میل ایوانف چیزی جز بهبود شرایط اقتصادی‌اش است و بازی
جداگانه‌ای برای ابژه شدن و به فروش رفتن می‌طلبد.

برای بهتر متوجه شدن نقد نمایشنامه ایوانف و این منظور به یکی از دیالوگ‌ها اول صحنه دقت کنید:

بورکین

با این‌همه می‌دانی، تو و من می‌توانستیم کارهای بزرگی را صورت دهیم.
من حاضر بودم
به خاطر تو هر کاری کنم.

خوش داری با مارفا ازدواج کنم؟ نصف جهیزیه را می‌دهم به تو – نه، نه، نصف – می‌توانی همه‌اش را برداری

ایوانف

اگه جای تو بودم چرندگویی را بس می‌کردم

مارفا بیوه‌ای است که اموال زیادی دارد و به این بازی تن می‌دهد.

یعنی در راستای میل اش مارفا که رسیدن به همسر است حاضر است میل بورکین‌ که گرفتن مال ‌ومنال اوست را اجابت کند.

اما به نظر ایوانف این حرف‌ها چرند است.

این کلمات را بامعنی نمی‌داند .

نه ازآن‌رو که می‌داند به واقعیت نمی‌انجامد بلکه نمی‌خواهد وارد این بازی بی‌نهایت زبانی شود.

به‌ درستی معلوم است که میل خودآگاه ایوانف ثروت نیست و در ناخودآگاه خود به دنبال امیال دیگری است که خود به‌درستی از آن چیزی نمی‌داند.

قبلاً در نقد نمایشنامه ایوانف اشاره شد که چیزی را که میل می‌کنم به‌دست می‌آورم.

من ابژه هستم و نمی‌توانم خودم را در این وضعیت تحمل‌کنم.

زیرا ابژه که من باشم در ذاتش خودآگاه است.‌

اما به نظر می‌رسد بورکین مشکلی باتحمل این وضعیت ندارد و

بازهم خودش را که با میلش جفت شده است و اکنون ابژه‌ای است را بیش‌ازپیش تبلیغ کند و ایوانف را راضی به خرید آن کند.

پس یعنی نظریه لاکان استثنا دارد؟ بورکین آن استثنا می‌باشد؟ جواب به‌سادگی ((خیر)) است.

بورکین در لایه‌ای عمیق‌تر که به‌نوعی خودش هم آگاهی جامعی نسبت به آن ندارد دچار خشم و
اضطراب و نا حد زیادی عقده حقارت است.

لاکان به ما کمک می‌کند اقدامات آتی بورکین را تا حد زیادی در همین ابتدای صحنه‌ی اول پیش‌بینی کنیم.

او فردی در آرزوی ثروت است با ایده‌هایی وسوسه‌انگیز برای آینده‌ای پرپول. او تبدیل به یک ابژه‌ی دائمی شده است

که در مواجه با هر کس دیگر شانس خود را امتحان می‌کند تا فرد مقابلش را از سوژه به ابژه نزول دهد تا بتواند معامله‌ای کالابه کالا را به سرانجام برساند.


اندکی بعد از گفت‌وگو با ایوانف ایده خود درباره خرید زمین‌های کنار رودخانه
  و سدسازی را برای دایی ایوانف بازگو می‌کند.

مانند یک بازاریاب که از مشتری‌ای به مشتری دیگر قل می‌خورد ‌.

دایی هم به‌سادگی به ابژه‌ای در راستای رسیدن به میلش که طبق نظر لاکان همان میل دیگری است تبدیل می‌شود و ایده بورکین را بسیار جالب می‌خواند.

بورکین به‌جای بالا بردن خودش که حال یک ابژه است سعی در پایین آوردن ایوانف از سطح سوژه به ابژه و سپس به ابژه‌ای ناقص است.

به این دیالوگ دقت کنید.

بورکین:

تو مرد زیرکی هستی. ولی یک خرده – میدانی چه می‌خواهم بگویم – شم نداری. اگر یک کمی می جنیدی و یک بخاری ازت بلند می‌شدمنظورم این است کهتو آدم ضعیف‌النفسی هستی.

اگر یک آدم طبیعی بودی، سالی یکمیلیون درمی‌آوردی. مثلاً فرض کن من، اگر من الان دو هزار و سیصد روبل داشتم، ظرف دو هفته می‌کردمش بیست هزار روبل. باور نداری؟ فکر هم می‌کنی چرند میگویم؟

سپس سعی می‌کند باز میلش که حال تمام خودش است و نهایتاً یک ابژه قابل‌اندازه‌گیری را دوباره تبلیغ کند.

ایوانف در جواب او می‌گوید :

کار نامشروعی است. میشا. اگر نمی‌خواهی دعوایمان بشود، این حرف‌ها را بگذار برای خودت.

این تبدیل در ایوانف در این مرحله صورت نمی‌گیرد.

بورکین بلافاصله جهت صحبتش را از ایوانف به روی دایی برمی‌گرداند.
دایی به‌تازگی وارد صحنه شده است و بااینکه دکتر درصحنه است به‌تندی از پزشک‌ها و کل نظام پزشکی انتقاد می‌کند و آن‌ها را کلاه‌بردار می‌خواند.

او از همه‌چیز ناراضی است و نارضایتی خود را هر بار به بدترین شکل به مخاطبش انتقال می‌دهد.

کل زندگی‌ام حدود بیست هزار روبل بالای معالجات پزشکی گذاشته‌ام و یک دکتر را هم ندیده‌ام که به نظرم یک کلاه‌بردار مسلم نیاید.

سپس در قسمت دیگر صحنه آنا و دایی مشغول گفت‌وگو می‌شوند.

آنا از کج‌خلقی و بدبینی‌های دایی بسیار انتقاد می‌کند و دایی در جوابش مشخصاً میل به گذشته دارد.
گذشته‌ای که
پولدار و آزاد بود و همسرش زنده بود و باهم به دیدن اپرا می‌رفتند


سپس می‌گوید که
اگر صد هزار روبل داشت این وضعیت ذلت را رها می‌کرد و به پاریس می‌رفت.

باز در این مرحله شاهد اعتراف شخصیت دایی هستیم.

او خود را کاملاً بیمار می‌داند و مسلماً این مسئله نباید از دید تحلیل‌گر دور بماند.

مشخصاً میل ناهشیار دایی چیزی فراتر از پول است اما شرایط آن موقع روسیه (بسیار شبیه به حال ایران) باعث می‌شود که تمامی امیال به میل به ثروت ترجمه می‌شود. اما ایوانف از این روند جداست.‌.

او آشکارا به دنبال همان میل عمیق ناهشیار است هرچند در این مرحله درست آن را نمی‌شناسد.

شولتز در کتاب نظریه‌های شخصیت می‌نویسد:
((اضطراب به فرد هشدار می‌دهد که چیزی درون شخصیت اشکال دارد. اضطراب موجب تنش در ارگانیزم می‌شود و بنابراین تبدیل به سائقی (مثل گرسنگی یا تشنگی) می‌شود که فرد را برای رفع کردن آن برانگیخته کند. این تنش باید کاهش یابد
حال مؤلف قصد آن را دارد که به شکلی
مبسوط جایگاه روانی و اجتماعی ایوانف را در ابتدایی‌ترین نقطه‌ی نمایش بررسی کند.

در نقطه ابتدایی ایوانف ، سعی دارد سر خودش را بیشتر با مطالعه گرم کند تا با تعامل
با جامعه ی اطرافش .

او با هیچکس یک گفت و گوی درست و حسابی ندارد و هر کس با او حرف می زند انگار که او را مجبور به گفت و گو کرده است .

ایوانف از گذراندن امور اقتصادی اش درمانده است و اظطراب زیادی را از آن سو تحمل میکند از سوی دیگر هم
اضراب توضیح وضعیت آنا و رابطه شان را به خیل عظیمی از دوستان و آشنایان را دارد .

اما او عملا هیچ کار نمی کند مگر اینکه از سوی نیرویی خارجی مجبور شود .

در اینجا شاهد انکار ناهشیار وجود چیزی که موجب اضطراب می شود هستیم .

بگذارید ازآخر نگاهی بیندازیم، بازی‌ای که بین ایوانف و آنا شکل می‌گیرد بازی ((قهر)) است.

آنا: او را به حال خودش بگذار، کنت،
بگذار برود، بگذار

ایوانف حرف او را قطع می‌کند.

ایوانف: ولی تو با مریضی ات کجا می‌توانی
بری؟ تو ناخوشی اجازه نداری بعد از غروب از خانه خارج شوی.

مشخصاً این مکالمه سویه‌های جنسی دارد.
اگر آنا و ایوانف غروب بعد از مدت‌ها باهم بیرون روند چیزهایی زنده می‌شود که
نهایتاً به معاشقه می‌انجامد اما ایوانف بازی نمی‌کند.

با دایی بازی می‌کند و او را به بیرون می‌برد ولی آنا نه.

چون مشخصاً نمی‌خواهد آنا به هدفش که معاشقه با ایوانف است برسد و در این قسمت سؤال بزرگش برای ما پیش می‌آید که چرا ایوانف از رابطه جنسی با آنا سر باز می‌زند؟

در ادامه آنا حالت والد حمایت گر می‌گیرد تا بتواند به هدف خود برسد اما بازهم ایوانف قبول نمی‌کند شب پیش او بماند.

https://hisubmit.ir/?p=13893
این اعلان را به اشتراک گذارید
نظر خود را بنویسید

ورود

برای دسترسی به داشبورد اینجا کلیک کنید.

ما را دنبال کنید

لوگو اینستاگرام    لوگو تلگرام

logo-samandehi

فرم ورود Login